آنجا ...
دلتنگی یک جور دیگریست...
اینجا میشود دلتنگی ها را طاقت آورد ... آنجا ولی نه ! حیرانی و سرگردانی و جنون و بیتابی و چون ماهی از دریا جا مانده ای جزع و فزع و تلظی کردن حال یک ثانیه ات میشود ...
وقتی تمام وجودت میشود تمنای یک لحظه نشستن در کنجی از مسجد کوفه و صوت نازنین مولای جان را با تمام وجود شنیدن ...
وقتی تمام وجودت میشود احساس یتیمی و حالی برایت زنده میشود که قبلا یک هزارمش را شبهای قدر و شهادت مولا تجربه کرده ای ...
آنجا ... همهمه گنجشک ها از یک جنس دیگریست ...
حتی مجانین دوره گرد بی آزارش هم شاعران معرفت اند که هر جمله شان روحت را متلاطم میکند ...
آنجا ... آرام ترین نقطه جهان است ... چشمهایت را که ببندی زمان برابر حس ارادتت عرض ارادت کرده و به عقب میرود و تو می مانی و مسجدی نورانی و منبری ساده و مولای جان و خطبه های آتشین ...
آنجا ... شبیه هیچ کجای دیگر دنیا نیست ... حتی نه شبیه کاظمین و کربلا و زینبیه و مشهدالرضا و ...
آنجا ، قرارگاه و مقر آماده باش تمام قلبهایی است که به شوق آمدن موعود ارواحنا له الفداء می تپند ...
« ربّنا »...